خرید بک لینک
چرا پدرو مادرایی که دختر دارن اکثرا نامردن ؟پسراشون هر غلطی میکنن پشتپسراشون رو خالی نمیکنن ..اما دختراشون که میان از شوهراشونمیگن از کتکهایی که میخورن از دخالت خانواده شوهراشون میگن این پدرو مادرا از

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1398 ساعت: 18:11

دیروز یه سر رفتم باغ ،همون باغی که ما خانما داریم توش گوجه و خیار ولوبیا و...میکاریم ..کلا همه چی جوانه زده بود .من میخواستم بیل بزنم یکم زدم همه گفتن نمیخواد بزنی ..تو بروبشین :( بلد نبودم خب ....فقط

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1398 ساعت: 18:11

یک ماموریت شخصی داشتم ..یعنی حمایت و دفاع از .....و امروز به پایان رسوندم .و گفتم دیگه از این به بعد به من مربوط نیست و ....در این راه پیر شدم .اعصابم به هم ریخت کلی اشک ریختم ...و حتی ذهنم فکرم مغزم

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1398 ساعت: 18:11

امروز رفته بودم باغ ..کلی از اینور باغ میرفتم اونطرف باغ...در کل پیاده روی میکردم ...تا شاید یکم لاغر بشم ...عصر هوا خیلی خنک تر شده بودو سرد شده بود .آلرژی ام هم شروع شده نسبت به گل و گیاه و خاک به ش

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1398 ساعت: 18:11

اوایل زندگی مشترکمه ...و یه چیزی رو خوب فهمیدم وقتی وارد زندگی مشترک میشی باید تا میتونی خرج کنی پولای همسرت رو تا میتونی خوش گذرونی کنی ...تا میتونی بخری بپوشی بخوری..چون توی یه سایتی یک خانم گفته بو

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1398 ساعت: 18:11

امشب دیدم ... کاری ندارم به اینکه کیا اعتقاد دارن دروغگو دشمنخداست ....ولی به عینه دیدم عاقبت یک دروغگو رو امشب...دروغگو به مرور زمان مغزش تحلیل میره...و دچار توهمات میشه ....امشب به عینه این ادم رو

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1398 ساعت: 18:11

من تازه انگار وارد جمع مردم شدم ....دوران کودکی و نوجوانی و اوایل جوانی مامانم نذاشت وارد جمع و مردم بشم ....حتی دوستی هم نداشتم چون مامانم میگفت خطرناکه ...ولی بعدش که در بین مردم و جمع حضور پیدا کر

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1398 ساعت: 18:11

بارون شدیدی میباره همراه رعد و برق

و باد....

من عاشق بارونم ...

الان فکر میکنم پاییزه

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1398 ساعت: 18:11

مادر شوهرم اینقدر توی گوشم خوند

و گفت همه گواهینامه دارن تو نداری

رفتم گواهینامه شرکت کردم ...

حالا نمیدونم چیکار باید بکنم

اعصاب که ندارم ...

حوصله هم ندارم ....

معلوم نیست چگونه باید قبول شم :(

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1398 ساعت: 18:11

صفحه بندی